برخی از پژوهشگران به بررسی نحوه بیان هیجانهای مثبت و منفی درون خانواده و تحول اجتماعی هیجانی متعاقب آن در نوزادان و کودکان پرداختند از جمله تحقیقات مالا تستا و هاویلند ( ۱۹۸۲، همان منبع) یاد کرد.
این محققان دریافتند که درجه هماهنگی ابرازگری در زوج مادر – نوزاد از سه تا شش سالگی افزایش می یابد .
از سوی دیگر، مروری بر یافته های پژوهشی ( برای مثال اسکارف، ۲۰۰۰) نشان می دهد نوزادان تازه تولد یافته واجد توانایی ذاتی برای تمیز وجوه افتراقی تجلیات هیجانی اند و فهم شان از ابرازهای چهره ای در زنجیره ای از شادی به غم، سپس عصبانیت و شگفتی تحول می یابد و کودکان ده ماهه برای تصمیم گیری در موقعیت های مبهم قادر به استفاده از تجلیات هیجانی دیگرانند. ( مالا تستا و دیگران ۱۹۸۹، نقل از اسکارف ، ۲۰۰۰) دریافتند که تحول تنظیم هیجانی شامل کسب خزانه نسبتاً پیچیده ای از رفتارها برای نظم دادن به هیجانهای منفی است. این محققان دریافتند که در ۵/۱ تا ۲ ماهگی برخی از نوزادان رفتارهای چهره ای نظیر ابرو در هم کشیدن را که احتمالاً دلالت بر تلاش برای مهار یا فرو نشاندن هیجانهای منفی دارد از خود نشان می دهند، مدتی بعد آنان رفتار خود نظم دهی را به خزانه خود می افزایند. در پنج ماهگی برخی از نوزادان لبهای خود را به هم می فشارند و در ماه بیست و دوم برخی از آنان لب خود را می گزند. فرایند تدریجی و پیچیدگی نسبی رفتارها در نوزادان ۲۲ ماهه در مقایسه با نوزادان ۲- ۵/۱ ماهه ناظر بر پیشرفت توانایی تنظیم هیجانها در اولین سال زندگی است. مطالعات انجام شده با کودکان خردسال نشان می دهد توانایی ایجاد چهره ای که به طور مناسب با هیجان دیگران ارتباط بر قرار می کند درست مانند تمییز این تجلیات چهره ای با افزایش سن به صورت خطی افزایش می یابد.(سایووی ، هسی و مایر ،۲۰۰۱). عده ای از محققان (لویس ، سالیوان و واسن،۱۹۸۷،نقل از سالووی، هسی و مایر، (۲۰۰۱) در بررسی های خود دریافتند که کودکان سه ساله قادرند تجلیات چهره ای یک بزرگسال را به صورت ارادی باز پدید آوری کنند. همچنین (پروفیت و ریسل ۱۹۹۱،نقل از همان منبع )در ادامه این مطالعات نتیجه گرفتند که کودکان در حدود چهار سالگی قادر به ایجاد تمایز درست هیجانها تقریباً در نیمی از چهره هایی هستند که مشاهده می کنند.در شش سالگی ۷۵% از موارد متمایز شده صحیح هستند.
برای برخی هیجانها نظیر شادی و بیزاری تقریباً در هر صحنه ای که توسط کودکان حتی خردسالان چهار ساله دیده شده بود شناسایی درست صورت گرفته بود.علاوه بر این محققان (برای مثال اسکارف ،۲۰۰۰)دریافتند که نوزادان کم سن تر قادر به تنظیم هیجانهای خود نیستند.اگر چه بسیاری از نوزادان کوچکتر از پنج ماهه نمی توانند به طور موفقیت آمیزی هیجانهای خود را تنظیم کنند حال آنکه بچه های بزرگتر، از مهارت بیشتری بر خوردارند و احتمالاً بیشتر قادر به پنهان کردن احساسات (منفی) واقعی خود هستند. توانایی تنظیم هیجانها در خلال دوران پیش از دبستان و اولیل سالهای کودکی پیچیده تر می شود.
سارنی (۲۰۰۰) معتقد است برای پیشرفت تحولی تنظیم هیجانی بویژه تنظیم شیوه ی بیان، سه عامل ضروری است : توانایی تنظیم هیجانها، داشتن عملکرد مناسب و انگیزش برای تنظیم هیجانها. به رغم تأ کید بر نقش نظامهای نمادین به وسیله زبان در تحول آگاهی هیجانی و ظرفیت های تخیلی، اوسوفسکی (۱۹۹۲، نقل از تیلورو باگبی ،۲۰۰۰) خاطر نشان می کند که زبان اولیه نوزاد برای انتقال نیازهایش متشکل از بیانهای چهره ای غیر کلامی و دیگر تظاهرات رفتاری هیجان است. در فرایند تحول نوزاد، آنچه از اهمیت ویژه ای بر خوردار است توجهی است که مادر به تظاهرات چهره ای کودک خود نشان می دهد. ادراک مادر از این نشانه های چهره ای وی را قادر می سازد تا با آگاهی از حالت درونی کودک با تظاهرات هیجانی خود مانند تولید صدا به آن پاسخ دهد. نوزاد همچنین نگاه خود را بر تظاهرات چهره ای و رفتاری مادر و به عنوان یک پیام (نظیر پیامهایی که ممکن است حالت عاطفی نوزاد را تقویت کرده یا فرو بنشاند) از حالت درونی او نگاه داشته و به مثابه یک آینه، آن حالت هیجانی را در چهره خود منعکس می کند (اسکور ، ۱۹۹۶، نقل از همان منبع).
رشد مهارتهای آگاهی عاطفه و تنظیم عاطفه به وسیله شراکت خاموش و انعکاس آینه وار تظاهرات هیجانی مادر و بعد ها به وسیله در گیر شدن کودک در تعاملهای لذت بخش بازیگوشانه و استفاده از کلمات برای نامیدن و صحبت کردن در باره ی احساسات تسهیل می شود (تیلور ، باگبیو پارکر،۱۹۹۷).
حالتهای هیجانی مادر عامل مهم در رشد هیجانی نوزاد است. مادری که از نظر هیجانی بسیار بیانگر است در مقایسه با مادری که افسرده، مضطرب و واجد ناگویی خلقی است علایم بسیار متفاوتی را به نوزاد خود منتقل می کند. اما حتی بدون وجود هر نوع از نشانگان یا اختلال روانپزشکی نیز، والدین در سطح هماهنگی با حالات هیجانی نوزادشان و توانایی پاسخ دادن به روابط هیجانی غیر کلامی نوزادان بسیار مختلفند.(اسوف – اسکای و ابر هارت – رایت ،۱۹۹۸، استرن۱۹۸۷، نقل از تیلور و باگبی ،۲۰۰۰)در پستاندارانی که فرزند خود را پرورش می دهند و کودکان خود را زیر پر و بال می گیرند، عاطفه از دلبستگی و روابط اجتماعی جدایی نا پذیر است و را منطقی تحقیق در زمینه تفاوت های افراد در رشد هیجانی شان، مطالعه و مقایسه رفتار های زوج مادر – نوزاد بر اساس سبک های دلبستگی است.
در یک مطالعه در باره سلامت نوزادان یکساله و مادرانشان، گلد برگ، مک کاوی، سورکا و روچستر (۱۹۹۴) در یافتند که مادران نوزادان با سبک دلبستگی اجتنابی به طرز نا محسوسی به تظاهرات عاطفی منفی نوزادشان پاسخ می دهند، و مادران نوزادان مقاوم / دو سو گرا به عواطف منفی نوزادشان کمتر از عواطف مثبت آنها پاسخ می دهند. و مادران با دلبستگی ایمن نسبت به تظاهرات عاطفی مثبت، منفی و خنثی آنها پاسخگو هستند. در حالیکه مادران نوزادان ایمن اغلب درباره هیجانهای نوزادانشان به طور کلامی اظهار نظر می کنند(مثلاً امروز چقدر خوش اخلاقی )، مادران نوزادان اجتنابی و مقاوم به ندرت اظهار نظر می کنند.
به همین ترتیب آشکار شده است که نوزادان با دلبستگی ایمن دامنه وسیعی از هیجانها را نشان می دهند، نوزادان اجتنابی کمترین بیان هیجانی را دارند و نوزادان مقاوم نیز مدام قیل و قال می کنند و جیغ می زنند. اگر چه کودکان اجتنابی یاد می گیرند که تجلیات عاطفی منفی خود را سرکوب کنند اما از نظر هیجانی بر انگیخته اند و بعد از مرحله جدایی های کوتاهی از مادرانشان افزایش در ضربان قلب و ترشح کورتیزول را از خود نشان می دهند (اسپانگلر و گروسمن،۱۹۹۳).
نا توانی مادران در پاسخدهی به علامت های هیجانی نوزاد را به دلایل مختلف نسبت داده اند. میهال، گلدبرگ (۱۹۹۵)پاسخ های مادرانه به تظاهرات در متمایز کردن تظاهرات غم از ناراحتی دارای مشکلاتی هستند و احتمالاً تجلیات خنثی را به منزله تجلیات علاقه ادراک می کنند.
ظرفیت مراقبت برای خود آگاهی انعکا سیو توانایی او برای انتقال این ظرفیت به کودک نیز تحول هوش هیجانی کودک را تحت تأثیر قرار می دهد، کنش انعکاسی که با پر دازش زبانی مرتبط است و به عنوان یک پدیده ی فرا شناختی از آن یاد می شود عبارت است از : توان مراقبت برای منعکس کردن حالتهای هیجانی و ذهنی نوزاد بعد از آنکه به درستی آنها را بازشناسی کرد. همانطور که فو ناگی و تارگت (۱۹۹۷)بیان کرده اند.
تجربه کودک از خود – آنطور که در ذهن والدین به صورت احساس، تفکر و رفتار به شیوه ای خاص مجسم می شود اینست که رشد ظرفیت کودک را برای منعکس کردن و یافتن معانی هیجانها و رفتار خود و به همان اندازه رفتار دیگران، افزایش می دهد.فونانگی و تارگت (۱۹۹۷) با بهره گرفتن از یک مقیاس مشتق از محاسبه دلبستگی بزرگسال دریافتند که احتمال وجود دلبستگی ایمن در پدران و مادرانی که نمره ی بالایی در ظرفیت خود انعکاس کسب می کردند سه یه چهار مرتبه بیشتر از والدینی بود که از ظرفیت النعکاسی ضعیفی بر خوردار بودند.
مادران کودکان با سبک دلبستگی مقاوم تنها تا حدودی در کنش انعکاسی نمره ی پایین تری کسب کرده بودند اما مادران کودکان اجتنابی به طور قابل توجهی نمراتشان پایین بود.
از آنجا که تجربه کودک از کنش انعکاسی والدین بر چگونگی تحول یافتگی این ظرفیت در کودکان تأثیر می گذارد می توان انتظار داشت که نا گویی خلقی با سبک های دلبستگی نا ایمن و با راهبر دهای سازش نایافته نظم دهی عاطفه ( نظیر پر خوری یا رشد نشانه بدنی )بیش از راهبردهایی که مستلزم تأمل یا صحبت با دیگران است، مرتبط باشد. این ارتباط ها در مطالعاتی که بر بزرگسالان از دو گروه بالینی و غیر بالینی که سبک های دلبستگی شان توسط مقیاس های خود گزارش دهی اندازه گیری شد (بکندام ،۱۹۹۷)گزارش شده است. اگر چه رشد ظرفیت های معینی در نوزادان توسط تعامل های هیجانی با مراقب تحت تأثیر قرار می گیرد شواهد زیادی وجود دارد که مراقبت همچنین واجد اثری تنظیم کننده بر نمو یافتگی بخشهایی از مغز است که در آگاهی هیجانی و تنظیم هیجانی در گیرند.
سبک دلبستگی نوزاد در حدود سن یکسالگی قابل شناسایی است که با بحران نمو یافتگی قشر پیش پیشانی مطابقت زمانی دارد. بررسی ها نشان می دهند که ناحیه حدقه ای قشر پیش پیشانی که ار تباط نزدیکی با آمیگدال و دیگر بخشهای سیستم لمبیک دارد. در تنظیم عواطف، ارزیابی، توجه مستقیم و پردازش علایم هیجانی غیر کلامی که برای رفتار های دلبستگی اولیه ضروری هستند در گیر است .همچنین یافته های پژوهشی دلالت بر آن دارند که نمو یافتگی انتقال دهندگان عصبی ای است که در پیش مغز نوزاد بوسیله تعاملات آکنده از هیجان با مراقبین آزاد می شود (پالی ،۱۹۹۷،اسکور ،۱۹۹۶،۱۹۹۴ نقل از تیلور و باگبی ،۲۰۰۰)اسکور (۱۹۹۶ -۱۹۹۴،نقل از تیلور و باگبی ،۲۰۰۰) با بررسی همه جانبه مطالعاتی که در مورد حیوانات و انسانها انجام شده بودند اظهار داشت وقتی که مراقبین در تنظیم سطوح افراطی کمبود بر انگیختگی هیجانی منفی بالا شکست می خورند این موضوع می تواند ناشی از تغییرات پایدار در رشد شکلی قشر پیش حدقه ای باشد. همچنین شواهدی وجود دارد که رشد سایر بخشهای نئوکرتکس می تواند توسط ضربه های هیجانی به تأخیر بیافتد.
تیلور و باگبی (۲۰۰۰) گزارش کردند در یک تحقیق که در مورد کودکان سن دبستان با پیشینه ای از آزار شدگی های روانشناختی، جسمی یا جنسی توسط تیچر و همکاران (۱۹۹۶) انجام شد نتایج نشان دهنده ی شیوع بالایی از نا بهنجاری های الکترو آنسفالو گرام منطقه چپ پیش گیجگاهی و عدم تقارن نیمکره های راست -چپ در مقایسه با کودکان گروه مقایسه بود. در تحقیق بعدی با کودکانی که دچار سؤ رفتارهای شدید جسمی و جنسی شده بودن (ایتو ،تیچر گلد و آکرمن،۱۹۹۸، نقل از تیچر و همکاران استفاده از روشها یا اندازه گیری EEG برای آزمون این فرضیه که آزارهای کودکی اولیه، رشد کرتکس و جانبی شدن آن را تحت تأثیر قرار می دهند نشان داد که کودکان آزار دیده چسبندگی بالایی در نیمکره ی چپ و عدم تقارن آشکاری داشتند و چسبندگی نیمکره ی چپ به طور معنی داری وسیع تر است چسبندگی نیمکره ی راست بود. یافته های نشان داد که کاهش تمایز یافتگی کرتکس در نیمکره ی چپ ناشی از اثرات آزارهای شدید اولیه بررشد مغز است.
[۱] .cam pos,J.J.and shorfe,E.
[۲] .Bridges
[۳].malatesta,C.Z.andHaviland,J.M
.[۴]lewis,M.salivan,M.W.Vasen,A
[۵]Profyt,L.andWhissell,C
[۶]Scharfe,E
[۷]Osofsky, J.D.
[۸]Schore,A.N